تبليغاتX
... منتظرم تا که او برگردد ...

روزی تو خواهی آمد، که خیلی هم دور نیست!

 

می‌شود شعر نوشت از تو و خواند، می‌شود از تو جهان را پر کرد
می‌شـود بـا کـلــمـات لـبـخــــند، دفـتــــــر غـمــــزدگـــان را پــر کــرد

 

می‌شود کـاست از این مــوج شتـاب و زمان را بـه عقب بـر‌گـرداند
از نـگـاه تـو در این عـصـر تـهـی، می‌شود ظــرف زمــان را پـر کـرد

 

می‌شود گـــل بــه ســر بــاد زد و بـــــاغ را بُـــرد بـه مـهـمانی نـور
می‌شـود حـتـی بـــا یک گــل سـرخ، خـلـوت سـرد خـزان را پـر کرد

 

می‌شود ابـر شـد و بـــر صحـــرا... می‌شـود رود شد و تـــا دریــا...
می‌شـود از هـیــجـان «بـــــودن» هــر رگ بـی‌جـــریـان را پــر کــرد

 

با تو در سینه‌ هـر سنگ سیاه، می‌تپد چـشمه‌ای از عـشق، سپید
سنگ اگـر کــوه شود بــا عـشقـت، می‌شود سیــنه‌ی آن را پر کرد

 

بــا تــو خـــون غـــــزل و بــودن را مـی‌شـود در رگ هـــــر روح دمـیـد
بــا نـگــاهـت کـه پـر از امّــیـد است، نبــض دل مُـرده‌ جان را پر کرد

 

بی تو اما ممـکن نیست کـه نیست، بی تـو از خـالی پـر شد شعرم
بی تـو این شعر قلـم‌خورده مدام، صفحـه‌ی شک و گـمـان را پر کرد

 

آه یـک روز بیـــا تـا آن وقـت بـه «گـمـان» شک بـکــند شـعــر و غـزل
بـا حــضـــور تـــو کـنـــار فـــــردا ، می‌‌‌شود ایــن دیـــوان را پــــر کـرد


امیر اکبرزاده

 

+ نوشته شده توسط عبدالمهدی در 87/01/28 و ساعت 3 بعد از ظهر |