
حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود:
هركس از شما در حال انتظار این امر
ظهور حضرت مهدى «عجل اللّه تعالى فرجه الشریف» بمیرد،
همچون كسى است كه در خیمه قائم (در حال جهاد همراه با آن حضرت) باشد.
(كمال الدین و تمام النعمة، ج۱، ص644)

حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود:
ظهور حضرت مهدى «عجل اللّه تعالى فرجه الشریف» بمیرد،
همچون كسى است كه در خیمه قائم (در حال جهاد همراه با آن حضرت) باشد.
(كمال الدین و تمام النعمة، ج۱، ص644)

كاش می شد كه كسی می آمد
این دل خسته ما را، می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب، می آموخت
كاش می شد كه به انگشت، نخی می بستیم
تا فراموش نگردد كه هنوز انسانیم
قبل از آنی كه، كسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته خود می كردیم
شاید این قفل، به دست خود ما باز شود
پیش از آنی كه به پیمانه دل، باده كنند
همگی زنگ پیمانه دل، می شستیم
« كاشكی »، واژه دردآور این دوران است
« كاشكی »، جامه امیدی است
كه تن حسرت خود، پوشاندیم
كاش می شد كه كمی یا اندک تر از آن
قدر وزن پر یك شاپركی در باغ
یا حتی کمتر از آن
دل ما عاشق آقا می شد
و برایش هر شب موقع خواب
یک دعا می کردیم
تا که اینقدر غریبانه نباشد بابا
و بیاید زودتر از صبح قریب
یا به اندازه یک چشم به هم پلک زدن
یا که ای کاش و هزاران ای کاش ......
پس بیایید قسم یاد کنیم
تا که هر روز به یادش باشیم
و برای آمدنش مهیا گردیم
چون که او می رسد آخر یک روز
تا که شرمنده نباشیم و بخندیم با او
به امید آن روز که شاید امروز است!

امام صادق (علیه السلام) فرمود:
إنّ قائمنا إذا قام أشرقت الأرض بنور ربّها واستغنی العباد عن ضوء الشمس،
و صار الیل و النهار واحدا، وذهبت الظلمة،
و عاش الرجل فی الزمانه ألف سنة، ...
یکسوه الثوب فیطول علیه کلما طال و یتلّون علیه أیّ لون شاء
قائم ما هنگامی قیام کند زمین به نور پروردگارش روشن گردد
و مردم از نور خورشید بی نیاز شوند و شب وروز یکسان و تاریکی از بین برود،
چه بسا شخصی در زمان آن حضرت هزار سال عمر کند...
جامه ای بپوشد که با طولانی شدن قدش بلند شود و به هر رنگی که بخواهد درآید.
(دلائل الامامة، ص454، ح37؛ اثبات الهداة، ج3، ص573، ح702)
اگر دعای من امشب به آسمان برسد
گمان كنم كه خدا هم به دادمان برسد
رمق نمانده به جسمم, خدای من مددی!
مـگــر ز تـو بـه تن مـــردهام تـوان بـرسد
غـمـم ز دوری یار است، یار گمشدهام
چه میشود خبر از یار بی نشان برسد؟
چه میشود كه بیاید سوار مشرقیام
و بر پیاده خسته، توان و جان برسد؟
پر از لطافت گل میشود نسیم چمن
اگـر به فصـل خـزان یار مهـربان برسد
گلاب و عطر بپاشید در مسیر ظهور
گمان كنم كه هر آن لحظه میهمان برسد!
همیشه منتظرم دركنار جاده عشق
كه پیك خوش خبر از سمت جمكران برسد

تمام ذهن مرا پر نموده این پرسش
چه میكنیم اگر وقت امتحان برسد؟
خدا كند كه در این روز, روسپید شویم
چو كارنامه به آن مصلح جهان برسد
یقین بدان كه اثر میكند دعای فرج
و از عنایت آن صاحبالزمان برسد
شروع دفتر باور به نام او زیباست
اگر كه ختم غزل هم به پای آن برسد
كاظم جیرودی
درخت انار عاشقش شد،
و دلش می خواست به او برسد.
***
پس از عشق او سرود، تا شکفتن آغاز نمود؛
آنقدر عاشق شد تا شکوفه هایش گل داد،
گلهای سرخ سرخ سرخ!!!
و باز بیشتر عاشق شد،
و می خواست که در کنارش باشد اما فاصله ها...
***
تا این که گلهایش انار شد،
داغ! داغ! داغ!
و همچون خون قرمز، از فراق او!
هر دانه هزار دانه شد؛
او با تمام وجودش عاشق بود.
دیگر دانه ها توي انار جا نمي شدند،
چون فضای قلبش محدود بود.
آنقدر عاشق شده بود که پوستش ترک خورد؛
و انار ترک برداشت و خونش ریخت،
خون انار روي دست معشوقش چکيد،
و او متوجه انار شد؛
پس انار ترک خورده را از شاخه چيد،
و آن گاه بود که انار به او رسید.
*
راز رسيدن فقط همين بود، کافي است انار دلت ترک بخورد.
***

و تو ای دوست خوبم!
هر گاه شیشه غم درونت شکست،
و قلبت ترک خورد،
و ابر چشمانت باریدن گرفت؛
تنها یک دعا را زمزمه کن،
که با آن،
تمام ناخوشی ها، خوشی می گردد،
و تمام غمها، پایان می پذیرد؛
فقط بگو:
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
ـ الو، بفرمایید!... 
ـ سلام، صدف، خانهای؟ پس چرا گوشی را برنمیداری. دیگه داشتم قطع میكردم.
ـ سلام. مریم جون، تویی، داشتم نماز میخواندم.
ـ ببینم پدرت خانه است؟
ـ آره، چطور مگه؟ تازه آمده...
ـخوبه، تو چه جرأتی داری، دختر! جلوی پدرت نماز هم میخوانی، مگر مسخرهات نمیكند؟
صدف گوشی را به دست دیگر داد و در حالی كه روی كاناپه، لم میداد، گفت:
ـ ببینم مریم جون، زنگ زدی، این حرفها را بگویی؟
ـ نه، دختر جون، میخواستم بگویم قرار است بچّهها را ببرند جمكران، البتّه دو هفته دیگر. ببینم اسم تو را هم بدهم یا نه؟
ـ جمكران؟
اما لبش را گزید. خیلی زود فهمید بیاحتیاطی كرده و ناخواسته، پدرش را از موضوع صحبتش مطلع كرده. گوشی را به دهانش نزدیكتر كرد و آهسته گفت:
ـ من خودم بعداً بهت زنگ میزنم باشه؟
ـ چی باشه؟
صدف با نگاه، پدرش را كه حوله به دست به طرف تلفن میآمد، دنبال كرد، بی سر و صدا، انگشتش روی دكمه آیفن نشست و صدای مریم در فضای اتاق پیچ خورد.
ـ صدف، چرا خوابت برده، دختر. گفتی باشه، پس جمكران میآیی هان، بابا، دختر! من میگویم كه شجاع شدی، جرأت پیدا كردی. پدرت كه از جمكران چندشش میشد، چطور، میخواهی اجازه بگیری. نمیدانم والله. خدا پدر تو را هم عاقبت بخیر كند. همه دین و ایمان دارند، بچّههایشان ناخلف از آب در میآیند. حال شما بر عكس است. پدرت بیدین و شماها...